|
خوشحالم كه بالاخره يك نفر پيدا شد تا به اين بحث كه ما ايرانيان چه موجودات مهمي بوديم و هستيم و حتما هم خواهيم بود
بپردازد. من ترجيح مي دهم به جاي همه اين " آيا مي دانيد"ها بگويم: آيا مي دانيد
ايرانيان از اول تنها آدم هاي روي زمين بودند و هستند و بقيه فقط يونجه مي خوردند و
هنوز هم مي خورند! خوب نتيجه هم همين است كه مي بينيد. آمارها وخيم تر از هر انكاري
هستند .
پيروز حريري، تهران، ايران (19
مارس 2006)
... ببخشيد بقيه دارد:
اما در اين نوشته جمله اي است كه چندين سال است ذهن مرا به خود
مشغول كرده : من افتخار مي كنم كه ... مشكل من كلمه افتخار است. به چه چيزي مي توان
افتخار كرد؟ آيا من مي توانم : به ايراني بودن به مرد بودن به سفيد پوست بودن
(البته اخيراٌ از يكي از دوستان مقيم در كانادا شنيدم كه آنها ما را سفيد پوست نمي
دانند. از نظر آن ها تنها انگلوساكسون ها سفيد پوست هستند، كه لابد افتخاري انحصاري
براي اين جماعت است) به داشتن پدر ومادرم به مسلمان بودن .. افتخار كنم؟ چرا بايد
به اين ها افتخار كنم؟ براي بدست آوردن اين خصايص چه كرده ام ، جز اين كه اين گونه
به دنيا آمده ام؟ مگر من كشور زادگاهم ، پدر و مادرم ، رنگ پوستم ... را انتخاب
كرده ام؟ پس چه افتخاري؟ بهتر نيست بگويم من افتخار مي كنم كه: پدر، كارمند، و
بالاخره انسان خوبي هستم. و براي اين خوب بودن بايد از خودم مايه بگذارم. از آن چه
بوده ام حركت كنم تا بشوم آن چه مي خواهم بشوم؟
پيروز حريري، تهران، ايران (19
مارس 2006)
به نظر من هيچ چيز ارثي و
اكتسابي ارزش افتخار كردن ندارد. انسان به چيزهايي
ميتواند افتخار كند كه با زحمت و كوشش و حفظ اخلاق
بدست آورده است. انسان به پرهيزكاري خود در مقابل
اميال غيراخلاقي هم ميتواند افتخار كند (نوع ديگري
از كوشش).
در اين مقاله هم نوشته شده است كه من به ايراني بودن خود
افتخار ميكنم چون ما ايرانيها (البته ايرانيهاي فرضي و ايدهآل و نه ايرانيهاي
فعلي!) در عين حفظ اخلاق در حال كوشش هستيم و الا ايراني بودن به تنهايي مايه
افتخار نيست.
بهراد صدوقيان،
تهران، ايران (30
مارس 2006)
فكر ميكنم پيروز به اين قسمت از نوشته بهراد نظر داشته:
... من هم
ميگويم كه بايد به ايراني بودنمان افتخار كنيم. همانطوري كه هر بچهاي بايد به پدر
مادر خود افتخار كند چون عليرغم همه ضعفها و قوتها پدر مادر وي هستند و مديون
آنها است و قابل عوض شدن نيستند...
پرسش من از بهراد اين است: آيا ما
«بايد» به پدر و مادر خود
افتخار كنيم؟ اگر نكنيم بد است؟ آيا اين كه بهر جهت پدر و مادر ما هستند و قابل عوض
شدن نيستند دليل قانعكنندهاي براي افتخار كردن به آنهاست؟ اينكه مديون آنها هستيم
درست، ولي به نظر من نتيجهاي كه شايد منطقاً بتوان گرفت اين است كه بايد سپاسگزار
محبت آنها باشيم و تلاش كنيم جبران كنيم، نه اين كه حتماً به آنها افتخار كنيم.
چگونه ممكن است فارغ از ضعفها و قوتهاي فردي نسبت به او احساس افتخار يا عدم
افتخار كرد؟ مگر همين نقاط قوت و ضعف نيستند كه در نهايت شخصيتي را ميسازند كه
براي ما قابل افتخار هست يا نيست؟ اگر نقاط ضعف بر قوت چربيد، اگر شخصي دورو، سست
يا سطحينگر بود باز هم بايد به او افتخار كرد به صرف اين كه پدر يا مادر
ماست؟
بايد سپاسگزار تلاشهاي پدر و مادر بود؟ به نظر من بله. ميتوان آنها را
عليرغم نقطهضعفهاي حتي بزرگي كه ممكن است داشته باشند دوست داشت؟ به نظر من بله.
«بايد» به آنها افتخار كرد؟
مطمئن نيستم پاسخ اين پرسش آخر مثبت باشد. من به پدر و مادر خودم افتخار ميكنم چون
انسانهايي هستند صادق و پركار و مسئوليتپذير كه زندگي را جدي ميگيرند. ولي اگر
اينطور نبودند چطور؟ اگر دورو و تنبل و مسئوليتگريز بودند و باري به هر جهت زندگي
ميكردند چطور؟ باز هم بايد به اينكه چنين پدر و مادري داشتم افتخار ميكردم؟ آيا
ميتوانستم افتخار نكنم؟ اگر نميتوانستم، ديگر ميتوانستم به خودم افتخار كنم؟
پژمان حبيبي،
ولانسين، فرانسه (30
مارس 2006)
منظور از افتخار كردن، فخر فروختن نيست. منظور اين است كه هويت
خود را پنهان نكنيم. البته اگر آن چه كه به آن افتخار ميكنيد خيلي ضايع (!) باشد
طبيعي است كه خود را مبرا بدانيد و شايد هم سعي كنيد كه رابطه خود را با آن مخفي
كنيد. خوشبختانه ايران هنوز به چنين وضعيتي نرسيدهاست و اميدوارم كه روزي برسد كه
به سعي و كوشش هموطنان خود افتخار كنيم.
بهراد صدوقيان، تهران،
ايران (5 آوريل 2006)
|